اسراییلی ها از فرعون بدتر هستند

مرجع تقلید شیعیان گفت: فرعون فقط پسربچه های نوزاد را می کُشت اما اسراییلی ها پسر و دختر، پدر و مادر، همه را در غزه یکجا خاک می کنند.

به گزارش پایگاه خبری قم نما، کنگره بین‌المللی «علامه سید محمد حسین طباطبائی (ره)» امروز همزمان با چهل و دومین سالگرد ارتحال علامه طباطبائی (ره) در مدرسه امام کاظم (ع) شهر مقدس قم برگزار شد.

در این کنگره بین المللی، پیام آیت الله جوادی آملی پخش گردید. که متن کامل پیام این مرجع تقلید بدین شرح است:

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی جمیع الانبیاء و المرسلین و الأئمة الهداة المهدیین و فاطمة الزّهراء سیدة نساء العالمین بهم نتولّی و من أعدائهم نتبرّء الی الله».

مقدم شما نخبگان و فرهیختگان، اساتید بزرگ و بزرگوار را گرامی می داریم و از همه بزرگواران و صاحبان قلم که با ایراد مقال یا ارائه مقالت بر وزن علمی این نشست افزودند حق شناسی می کنیم. از ذات اقدس الهی مسئلت می کنیم همه علما و حکماً و مفسران الهی را در کنار مأدبه الهی و مائده پروردگار متنعم کند و روح مطهر علامه طباطبایی (رضوان الله تعالی علیه) را مهمان عترت طاهرین قرار دهد و جامعه اسلامی مخصوصاً حوزه و دانشگاه را در کنار سفره قرآن و عترت متنعم کند حکیم کند دانشمند کند تا جهان امروز را از جهل علمی و جهالت عملی نجات دهند!

بزرگان دینی ما عموماً و علامه طباطبایی (رضوان لله تعالی علیهم اجمعین) خصوصاً خود را به قرآن و عترت سپردند؛ هم در فراگیری اصل علم هم در نحوه تعلّم هم در بهره وری از علم. این اصول سه گانه را رهبران الهی به خوبی تبیین کردند. اصل اول ضرورت فراگیری دانش است که در روایات آمده است: «طَلَبُ‏ الْعِلْمِ‏ فَرِیضَةٌ »؛[۱] دانشمند شدن یک فریضه است نه نافله، یک ضرورت زندگی است نه جزء حواشی و تذییلات. این اصل اول.

اصل دوم آن است که درست است که فراگیری علم خوب است و همه علوم خوب است فروعات خوب است؛ اما مهم تر از فروعات، اصول است، مهم تر از میوه ها غرس درخت علمی است، لذا ائمه (علیهم السلام) فرمودند درست است که «طَلَبُ‏ الْعِلْمِ‏ فَرِیضَةٌ» اما راه این است که ما آن قواعد عامه و اصول اولیه را تبیین می کنیم، آن گاه شما اجتهاد کنید، فروعی را از این اصول استنباط کنید، فروعی را به این اصول برگردانید و این اصول را سرپرست و راهنمای آن فروع قرار بدهید تا در تحت امامت قواعد و اصول، امتی که به نام فروع اند بارور شوند.

بنابراین اصل دوم اجتهاد است در کنار اصل اول که اصل فریضه بودن طلب علم است. اصل اول این است که «طَلَبُ‏ الْعِلْمِ‏ فَرِیضَةٌ» و اصل دوم این است که «عَلَیْنَا إِلْقَاءُ الْأُصُولِ وَ عَلَیْکُمُ التَّفْرِیع ».[۲]‏ ضرورت اجتهاد را هم از وجود مبارک امام صادق (صلوات الله و سلامه علیه) و هم بزنطی از وجود مبارک امام رضا (صلوات الله و سلامه علیه) نقل کردند که حوزه و دانشگاه باید مجتهد بپروراند. فراگیری فروع لازم است ولی کافی نیست؛ بهره وری از منقولات شرق و غرب نافع است ولی کافی نیست. فرمود صرف اینکه شما فروعی را بدانید کافی نیست، بلکه دو کار مانده است: یکی در رابطه با اصل قواعد که قاعده را یاد بگیرید و دوم سرپرستی قواعد نسبت به فروع است و امت بودن فروع نسبت به آن اصول! این را باید بیاموزید که چگونه فرع باید تحت اصل معین قرار بگیرد و چگونه اصل و قاعده معین، فروع را می پروراند. فرمود: «عَلَیْنَا إِلْقَاءُ الْأُصُولِ وَ عَلَیْکُمُ التَّفْرِیع». این اصل دوم.

اصل سوم آن است که علم از آن جهت که علم است اگر به عقل نرسد، نه تنها کارآیی ندارد بلکه زیان بار است. علم، چراغ است؛ اگر این چراغ در تحت رهبری عقل عملی به نور نرسد، صراط را نشان نمی دهد، سرقت را نشان می دهد تجاوز را نشان می دهد ظلم و تعدی را نشان می دهد. چراغی که بخواهد صراط را نشان بدهد، باید در تحت هدایت و تربیت و ارائه طریق عقل عملی قرار بگیرد، لذا ائمه (علیهم السلام) این دستور سوم را این نظم و مدیریت حوزه و دانشگاه را به خوبی ارائه کردند و فرمودند: «التَّعَلُّمُ بِالْعَقْلِ یُعْتَقَدُ ».[۳] اگر حوزه یا دانشگاه عالم شدند این نیمی از راه است. این علم برای اینکه کارآمد بشود که اولاً خود عالم را بپروراند و ثانیاً صراط جامعه را ارائه کند و امت را به مقصد برساند، هیچ راهی نیست مگر اینکه از کارگاه عقل نظری و اندیشه، به بارگاه عقل عملی و انگیزه برسد، تربیت بشود، یک جانبه باشد، فقط راه را نشان بدهد نه بی راهه و کژراهه را! امام فرمود: «التَّعَلُّمُ بِالْعَقْلِ یُعْتَقَدُ».

علامه طباطبایی (رضوان الله تعالی علیه) روزی در همین قم در محفلی که استاد عزیزمان مرحوم آیت الله حکیم الهی قمشه ای (رضوان الله تعالی علیه) هم حضور داشتند فرمودند که قسمت مهم حشر ما با روایات اهل بیت گذشت، فرمود تقریباً بیش از نصف بحارالانوار را من مطالعه کردم، بعد فرمود «و لا فخر»! فرمود سالیان متمادی من با این کتاب مأنوس بودم. انس با روایات اهل بیت (علیهم السلام)، قلب مطهر علامه را طرزی تربیت کرد که با دست پُر روایی، به بارگاه امن قرآن کریم راه پیدا کند و تفسیری ارائه کند که بهره وسیعی از روایات برده است و راهنمایی روایات، عقل را شکوفا کرده است. فرمودند ما بسیاری از روایات بحارالانوار را دیده ایم.

مرحوم علامه طباطبایی در اثر انس به این روایات، طرز درس خواندن، طرز عالم شدن و طرز تعلیم و تدوین را به وسیله روایات یاد گرفتند. این اصولی را که ائمه فرمودند، اول: «طَلَبُ‏ الْعِلْمِ‏ فَرِیضَةٌ»، بعد فرمودند فروع را یاد گرفتن. ممکن است که کسی عمری را به عنوان استاد در حوزه یا دانشگاه شهرت پیدا کند ولی مقلد است، چون حرف دیگران را گرفته است؛ اگر یک حرف تازه است از دیگری است، اگر یک حرف عمیق است از کتاب دیگری است، اگر یک لطیفه علمی است از کتاب دیگری است. آنکه از درون خودش آب نجوشد مقلد است ولو علوم فراوانی یاد بگیرد. این استخر است چشمه نیست، این از جای دیگر گرفته است، از خود نجوشید؛ این کافی نیست. فرمود الا و لابد باید چشمه باشد، از استخر کاری ساخته نیست، چون وقتی آبش تمام شد، تمام شد! اما چشمه که از خود می جوشد مهم است که فرمودند «ینابیع العلم» باشید.

برای اینکه انسان چشمه باشد نه استخر و کشاورزی او همواره زنده باشد و پرثمر، هیچ چاره ای نیست مگر اینکه قواعد را یاد بگیرد (یک) و قواعد را از کارگاه عقل نظری که حوزه و دانشگاه اند که بیش از کارگاه نیستند، از کارگاه عقل نظری از کارگاه اندیشه ورزی، به بارگاه عقل عملی بیاورد (دو). عقل عملی را امام این گونه معرفی فرمود: «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان ».[۴] انسان باید به وسیله عقل عملی کاری بکند که محصول حوزه و دانشگاه را که یک عاریه استخری است، به جان خود گره بزند، طوری که جان او از استخر به چشمه تبدیل بشود. وقتی به جان گره خورد، می شود عقیده.

بیان این نکته، ضروری است: ممکن است انسان مطلبی را صد درصد بداند، هیچ تردید علمی نداشته باشد، جزمش صد درصد باشد؛ ولی عمل نکند، زیرا عقل نظری کاری به عمل ندارد. عقل نظری و عقل عملی، دو دستگاه کاملاً جدای از هم هستند. اگر روح، قوی بود و انسان بود _انسان یعنی انسان! _ و این قوا را تربیت و تعدیل کرد، اگر قوا تربیت شدند، هر کدام به دیگری کمک می کنند. عقل نظری کارش فقط اندیشه است؛ بر فرض خودش هم چشمه بشود و بجوشد، اندیشه می جوشد نه انگیزه.

ممکن است چیزی صد درصد برای او مسلّم باشد و عمل کند، زیرا تصمیم، عزم، اراده، مربوط به عقل عملی است. اگر عقل عملی او آسیب ببیند، نظیر فرعون است که وجود مبارک موسای کلیم به فرعون فرمود این مطلب صد درصد برای تو مسلّم شد: ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلاّ رَبُّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ بَصَائِرَ ﴾؛[۵] ای فرعون، برای تو صد درصد مسلّم شد که حق با من است. ممکن است کسی صد درصد بداند که حق با کیست و عمل نکند، زیرا عقل نظری یعنی حوزه و دانشگاه یعنی آنجا که جای علم است، آنجا که جای فهم است، آنجا که جای استدلال است، آنجا که جای اندیشه است، جای بینش و عمل نیست. عقل عملی دستگاهی است جدا؛ این دستگاه، محصول عقل نظری را با جان خود گره می زند.

ما یک عقد داریم یک عقیده. عقد مربوط به عقل نظری است که بین محمول و موضوع رابطه برقرار می کند، می گوید آن موضوع، موضوع این محمول است و این محمول، محمول آن موضوع است، این می شود عقد؛ اما اعتقاد آن است که به جان خود گره بزند که از آن به باور و ایمان یاد می شود. این بیان نورانی امام (علیه السلام) است که فرمود: «التَّعَلُّمُ بِالْعَقْلِ یُعْتَقَدُ»؛ یک عقل عملی است که عقال می کند، آن اندیشه چموش و جموح انسان دانشمند را می بندد آن هوای چموش و جموح را می بندد دست و پای او را می بندد عقال می کند. این عقل نمی گذارد که این علم رها بشود و همچنان استخری بماند، بلکه به جان گره می زند، عقد را عقیده می کند که این می شود تصدیق دوم. تصدیق دوم یعنی من باور کرده ام؛ موضوع می شود شخص، محمول می شود آن اعتقاد، می گوید من معتقد هستم، من دارای عقیده هستم.

این اعتقاد، حافظ آدم است، زیرا انسان را عقال می کند تربیت می کند، از چموشی، باز می دارد، از استخری بودنِ صرف، باز می دارد، چشمه جوشان می کند «ینابیع الحکمة »[۶] می کند. این کار سوم را ائمه دستور دادند فرمودند صرف حوزه و دانشگاه کافی نیست، نماز شبی، سحری، مسجدی، ذکر به دوامی، تربیتی، حضور قلبی، محاسبه نفسی و ده ها کاری که بزرگان اخلاق ما گفتند لازم است. فرمودند: «بِالْعَقْلِ» که عقال می کند «یُعْتَقَدُ»؛ یعنی علم اگر بخواهد عقیده بشود، آن عقد علمی اگر بخواهد به اعتقاد عملی در بیاید، این کار عقل عملی است. فرمود: «التَّعَلُّمُ بِالْعَقْلِ یُعْتَقَدُ»؛ عقال می شود عقیده می شود.

این کار سوم را علامه طباطبایی به خوبی انجام دادند؛ یعنی چیزی را که فهمیدند، به جان خود گره زدند. البته بین نفس و این قوا تعاملی هست. قوا هر چه بخواهند تربیت بشوند، در تحت رهبری آن نفس است. نفس اگر کامل باشد، این قوا به طور روان، مجتهدانه و سبک بارانه و با طوع و رغبت اطاعت می کنند، وگرنه همواره جهادی هست بین آن نفس و این قوه. همان طوری که گاهی درگیری بین دو قوه است، گاهی درگیری بین نفس و یک قوه است که اگر انسان موفق شد در این جهاد اوسط یا جهاد اکبر، این قوا را تربیت کند، آن وقت جهاد فی سبیل الله او تکمیل می شود.

تا این سه دستور انجام نشود کسی مثل علامه طباطبایی نخواهد بود؛ اگر این گونه شد، از آن به بعد چون چشمه است که می جوشد. می بینید در روایات برکات فراوانی هست؛ اما همین روایات گاهی به صورت اصل هستند گاهی به صورت فرع هستند، گاهی آن روایات استخر درست می کنند و گاهی چشمه درست می کنند. در قرآن و همچنین روایات گاهی برهان اقامه می کنند مثل ﴿لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلاّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا ﴾[۷] که از این قیاس های استثنایی در قرآن کم نیست؛ گاهی حد وسط را بیان می کنند، آن بُن مایه را بیان می کنند.

در بیانات نورانی حضرت امیر (سلام الله علیه) از این بُن مایه ها فراوان است. در یکی از خطبه ها که بخشی از آن خطبه در نهج البلاغه آمده است و قسمت قابل توجهی از آن خطبه در نهج البلاغه نیست، مکرر وجود مبارک حضرت امیر می گوید که خدا نامتناهی است. چون نامتناهی و ازلی است جا برای اول و آخر نیست، چون نامتناهی است جا برای بالا و پایین نیست. فرمود ازلیت او لیل و نهار را از بین بُرد، چون ازلی است قبل و بعد ندارد، چون ازلی است ابتدا و انتها ندارد، چون ازلی است سابق و لاحق ندارد. فرمود: «مَنْ نَهَّاهُ »[۸] یعنی «قال بنهایته» که بگوید الله متناهی است، خدا را نشناخته است. تعبیر نورانی حضرت در آن خطبه این است که «مَنْ نَهَّاهُ» یعنی کسی که «جعل للحق نهایة»، خدا را نشناخت و چون خدا ازلی است، با ازلیت، قبل و بعد را رها کرد. قبلی در دستگاه حق نیست بعدی هم در دستگاه نیست. چون نامتناهی است، جایی برای تقدم و تأخر در حرم امن بارگاه الهی نیست.

اصرار آن خطبه بر نامتناهی بودن خدا هم در درجه اول عرفان را زنده کرد و هم برهان را. مستحضرید که قاعده «الواحد»، قاعده متقنی است اما این حَسَنُ الورود است و صحیح الخروج. اصل قاعده که وارد شده است عالمانه و محققانه وارد شده است اما وقتی اشکالات فراوان فخر رازی ها سرریز کرد، این از دستگاه خیلی ها سریعاً خارج شده است. جناب فخر رازی می گوید که اگر «الواحد لا یصدر منه الا الواحد» درست است، شما گفتید که صادر اول عقل اول است یا مثلاً وجود مبارک پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است، بعد گفتید صادر اول مثلاً شش جهت در آن هست که از هر جهتی شیئی صادر شد، بعد رسیدید به فلک هشتم، خب فلک هشتم که ستاره های آن محصور و معدود نیست، چندین جهت باید در آن مجردات عالیه باشد تا باعث پیدایش این ستاره ها بشود.

این گونه از شبهات دست خواجه نصیر طوسی ها را هم بست. سرّش این است که قاعده «الواحد»، آن وحدت الهی، آن طوری که در قرآن و روایات آمده و در درجه اول عرفا آن را فهمیدند، حکماً آن بهره را نبردند. بعدها البته با تلاش و کوشش عرفا از یک سو، حکمت اشراق از سوی دیگر، تلاش و کوشش خود صدرالمتألهین (رضوان الله تعالی علیهم اجمعین) از سوی سوم، کم کم این وحدت شده وحدت اطلاقی و کلی شده کلیِ سِعی؛ این واحد نامتناهی، با یک صیحه، اولین و آخرین را به بار می آورد و با یک صیحه، جهانی را فرو می ریزد و با یک صیحه جهانی را می سازد: ﴿إِنْ کانَتْ إِلاَّ صَیْحَةً واحِدَةً ‏﴾[۹]. درست است که واحد، منشأ واحد است؛ اما وحدت عددی، واحد عددی صادر می کند و وحدت سعی نامتناهی که اسماء متناهی اوصاف متناهی افعال متناهی، زیر پوشش آن ذات نامتناهی هستند، با یک فرمان، اولین و آخرین را زنده می کند، با یک فرمان، اولین و آخرین را جابه جا می کند.

این تعبیر ﴿صَیْحَةً واحِدَةً‏﴾، در تعبیرات قرآن کریم کم نیست. اول عرفا را پروراند که وحدت حق، وحدت اطلاقی و وحدت سِعی است، بعد حکمایی که مشرب عرفانی داشتند نظیر شیخ اشراق و اینها، بعد دیگر رسمی شد. آن گاه اگر ما می شنویم:

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد [۱۰]

بعدها روشن می شود که شبهه فخر رازی و امثال فخر رازی که این همه موجودات از آن واحد چگونه صادر شد، پاسخش این است که این وحدت که وحدت عددی نیست، وحدت اطلاقی است. این وحدت نامتناهی که دارای اسماء فراوان، اوصاف فراوان، افعال فراوان است، با یک فرمان کل عالم را خاموش می کند و با یک دستور کل عالم را روشن می کند. علامه طباطبایی شاگرد چنین مکتبی است.

ایشان هم آن سه کار را به جای خود انجام داد یعنی «طَلَبُ‏ الْعِلْمِ‏ فَرِیضَةٌ»، یک؛ «عَلَیْنَا إِلْقَاءُ الْأُصُولِ وَ عَلَیْکُمُ التَّفْرِیع»، دو؛ «التَّعَلُّمُ بِالْعَقْلِ یُعْتَقَدُ»، سه؛ عقل نظری و عقل عملی را در جهاد علمی و جهاد اکبر درون هماهنگ کرد، چهار؛ آن گاه محصولش هم المیزان شد هم نوآوری های جدید در حوزه شد هم شاگردان فراوانی را تربیت کرد هم به قداست روحی بار یافت که «سلام الله علیه یوم ولد و یوم مات و یوم یبعث حیا».

امیدواریم حوزه پربرکت ایران و نجف و سایر مواضع شیعه و دانشگاه های ایران و غیر ایران که دانشگاه های اسلامی هستند، موفق بشوند پربار بشوند چشمه های جوشانی بسازند که دیگر ما گرفتار فرعون ها نشویم. روزی فرعون در مصر زندگی می کرد که ﴿یُذَبِّحُونَ أَبْناءَکم ﴾[۱۱]‏ در دستگاه او بودند، اینها فقط پسربچه های نوزاد را می کشتند اما الآن این اسرائیلی که همان فرعون است نه تنها «یذبح أبناء» بلکه «یذبح بنات» و نه تنها «یذبح أبناء و بنات» بلکه «یقتل الآباء و یقتل الأمّهات»؛ فرعون فقط پسربچه های نوزاد را می کُشت اما اینها پسر و دختر، پدر و مادر، همه را در غزه یکجا خاک می کنند! این برای آن است که بشریت، علمی که فراهم کرد به صورت استخر در آمد، یک؛ چراغ شد، دو و این چراغ فقط بی راهه را نشان می دهد، راه های دزدی و خیانت را نشان می دهد و صراط مستقیم را اصلاً نمی بیند، سه.

اینها کور هستند؛ در بخش پایانی سوره مبارکه «طه» این آیه آمده است که برخی را ما در قیامت کور محشور می کنیم، این در قیامت به خدا اعتراض می کند که ﴿رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنی‏ أَعْمی وَ قَدْ کُنْتُ بَصیراً ﴾؛[۱۲] من در دنیا چشم داشتم الآن کور هستم، چرا مرا کور محشور کردی. در پاسخ می فرماید: ﴿کَذلِکَ ﴾[۱۳]؛ ما هر طوری که بودی محشور کردیم؛ تو خیال می کردی چشم داری اما کور بودی، الآن هم کوری. ﴿کَذلِکَ﴾ یعنی کور بودی، الآن هم کوری. این می دید اما همه اش بی راهه و چاه را می دید نه راه را. ممکن است زمین را خوب بشناسد آسمان را خوب بشناسد، فضای آسمان و زمین را خوب بشناسد، کرات را خوب بشناسد، ماهواره ببرد مسافر ببرد مسافر پیاده کند و عمری را در این راه بگذراند ولی کور باشد! برای اینکه او همه جا را دید مگر آفریدگار را، با اینکه آفریدگار، قیّم و قیّوم و مقوّم خود مسافر است و راه و مقصد؛ خب وقتی او را نبیند کور است.

در قرآن کریم در سوره مبارکه «طه» خدا پاسخ می دهد که ﴿کَذلِکَ﴾ یعنی تو کور بودی الآن هم کور محشوری. تو باید خالق را می دیدی که ﴿اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ ﴾،[۱۴] تو باید می دیدی که خالق برای شما خلق کرد، تو باید می دیدی که خالق فرمود آنچه من آفریدم و برای شما آفریدم را مسخر شما کردم اما شما هیچیک از اینها را ندیدی. هم ﴿اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ﴾ را ندیدی هم ﴿خَلَقَ لَکُمْ ما فی الاَرض جمیعاً ﴾[۱۵] را ندیدی و هم ﴿سَخَّرَ لَکُمْ ما فی السّماوات و ما فی الاَرض ﴾[۱۶] را. هیچ کسی نیست که بگوید من نمی توانم آسمان را مسخر کنم زمین را مسخر کنم؛ نه! فرمود ما برای شما مسخر کردیم، درس بخوانید عمل کنید و آسمان و زمین را تسخیر کنید؛ اما _متاسفانه_ جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم و امثال اینها پیدا شده و الآن چند برابر فرعون در خطر پیدا شده است؛ فرعون، «یذبح الابناء» بود اما این «یذبح الابناء و البنات و الآباء و الامّهات» است!

امیدواریم ذات اقدس الهی نظام ما را مملکت ما را کشور ما را ناموس ما را جهان اسلام را مسلمین جهان را در سایه قرآن و عترت حفظ بفرماید و حوزه و دانشگاه را از استخری بودن به در آورد و به صورت ینابیع علم قرار دهد، تا علم و معرفت همراه با عمل صائب و صالح، از حوزه پربرکت ایران اسلامی و از دانشگاه پربرکت ایران اسلامی به جاهای دیگر منتقل بشود!

مجدداً از همه شما بزرگواران حق شناسی می کنیم، از مدیران ارجمند این محفل عظیم سپاسگزاریم و از خداوند مسئلت می کنیم که روح مطهر علامه طباطبایی و همه علما و صدیقین و صلحا و شهدا که در کنار سفره آنها ما متنعم هستیم را با اهل بیت محشور بفرماید!

«غفر الله لنا و لکم و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»

[۱]. الکافی، ج ‏۱، ص ۳۰.

[۲]. وسائل الشیعه، ج ۲۷، ص ۶۲.

[۳]. الکافی، ج ‏۱، ص ۱۷.

[۴]. الکافی، ج ۱، ص ۱۱.

[۵]. سوره اسراء، آیه ۱۰۲.

[۶]. الکافی، ج ۱، ص ۲۰۲.

[۷]. سوره انبیاء، آیه ۲۲.

[۸]. تحف العقول، ص ۶۱.

[۹]. سوره یس، آیات ۲۹ و ۵۳.

[۱۰]. دیوان حافظ، غزل ۱۱۱.

[۱۱]. سوره بقره، آیه ۴۹؛ سوره ابراهیم، آیه ۶.

[۱۲]. سوره طه، آیه ۱۲۵.

[۱۳]. سوره طه، آیه ۱۲۶.

[۱۴]. سوره رعد، آیه ۱۶؛ سوره زمر، آیه ۶۲.

[۱۵]. سوره بقره، آیه ۲۹.

[۱۶]. سوره لقمان، آیه ۲۰؛ سوره جاثیه، آیه ۱۳.//